چرا چند اتفاق کمیاب بیشتر ثروت ها را میسازند؟
فهرست مطالب
- 1 هاینتس برگروئن؛ صدها خرید معمولی، چند پیکاسو
- 2 دیزنی؛ صدها ساعت فیلم، ۸۳ دقیقه نجات
- 3 سرمایه گذاری خطرپذیر؛ از هر ۱۰۰ شرط، ۶۵ تا ضرر
- 4 کارولکو؛ ترمیناتور ساخت و آخرش صفر شد
- 5 دم سنگین روی دم سنگین؛ آمازون، اپل و آدمای پشتشون
- 6 نبوغ یعنی کار معمولی، وقتی بقیه دیوونه شدن
- 7 سو، جیم و تام؛ ۳۰۰ ماه از ۱۴۲۸ ماه
- 8 اگه عالی باشید، ۶ بار از ۱۰ بار درست میزنید
- 9 پشت صحنه ای که نمیبینیم
- 10 این فصل برای سبد ما توی ایران چه معنی داره؟
- 11 بزرگترین رخداد نادر پر اثر
- 12 از کتاب تا سبد دارایی
- 13 پرسش های پرتکرار
- 14 منابع
پاسخ کوتاه
چون توی پول، مثل کسب و کار و هنر، بیشتر نتیجه از چند اتفاق کمیاب میاد؛ چند دارایی که چند برابر میشن، یا چند روز بحرانی که توش درست رفتار میکنید.
فصل ششم روانشناسی پول نشون میده میشه نصف وقتا اشتباه کرد و باز ثروت ساخت، به شرطی که سبد بین دارایی های زیاد پخش باشه، برنده ها فرصت بزرگ شدن پیدا کنن و توی روزهای وحشت، کار معمولی درست انجام بشه.
خیلیا وقتی یه کار مالیشون نمیگیره، مثلا سهمی که خریدن ضرر میده یا کسب و کاری که راه انداختن جواب نمیده، زود به این نتیجه میرسن که حتما یه جای کار رو خراب کردن و کل مسیرشون غلط بوده. این واکنش در ظاهر منطقیه، چون آدم مسئولیت پذیر اول دنبال اشتباه خودش میگرده؛ ولی فصل ششم کتاب روانشناسی پول یه حرف دیگه میزنه که زیرتیترش همه چیو میگه: میشه نصف وقتا اشتباه کرد و باز هم ثروت ساخت.
اسم این فصل توی کتاب اصلی یه بازی با کلمه ست و توی ترجمه ها شده شیر یا خط، دنباله یا دم، که هیچکدوم به خواننده فارسی زبان نمیگه داره چی میخونه. برای همین من اسمش رو گذاشتم رخداد نادر پر اثر و کلمه به کلمه بازش میکنم: نادر یعنی اتفاقی که خیلی کم پیش میاد، و پر اثر یعنی وقتی پیش میاد، اثرش از همه اتفاق های دیگه بیشتره. یکی دو تا تصمیم واقعا درست، یه محصولی که واقعا میگیره، و چند ماه بحرانی که توش درست رفتار میکنید، همه اینا همون رخدادهای نادر پر اثرن که وزن اصلی کارنامه یه آدم، یه شرکت یا یه سبد رو میسازن. اگه خواستید خودتون بیشتر بخونید، توی آمار و مالی با اسم توزیع دم پهن یا دم سنگین پیداش میکنید.
قبول کردن این قاعده یعنی قبول کنیم خیلی از تلاش هامون طبیعیه که جواب نده و همین شکست ها بخشی از مسیر رسیدن به اون چند برد بزرگن. کتاب از قول برد پیت، وقتی جایزه انجمن بازیگران سینما رو میگرفت، یه جمله میاره که همین زاویه نگاه رو خلاصه میکنه:
سی ساله دارم این کارو میکنم و حسابش ساده است: بعضی پروژه ها میگیرن و بعضی نه. دلیلی نداره روی هیچکدوم زیادی بمونی؛ برو سراغ بعدی.
هاینتس برگروئن؛ صدها خرید معمولی، چند پیکاسو
کتاب با داستان هاینتس برگروئن شروع میشه، کسی که سال ۱۹۳۶ از آلمان نازی فرار کرد، رفت آمریکا و توی دانشگاه برکلی ادبیات خوند، و تا دهه ۱۹۹۰ جزو موفق ترین دلال های هنر تاریخ شده بود. سال ۲۰۰۰ بخشی از کلکسیونش رو، با آثاری از پیکاسو، براک، کله و ماتیس، به دولت آلمان فروخت، به قیمت بیشتر از ۱۰۰ میلیون یورو؛ در حالی که ارزش همون مجموعه توی بازار خصوصی خیلی بیشتر از یک میلیارد دلار بود. یعنی تقریبا یک دهم ارزشش رو گرفت، مثل اینکه خونه ای که ۱۰ میلیارد تومن میارزه رو حدود یک میلیارد بفروشید، و برای همین اون معامله رو عملا یه هدیه به آلمان دونستن.
چطور یه نفر اینقدر توی انتخاب اثر هنری درست عمل میکنه؟ جوابی که کتاب به نقل از یه شرکت پژوهشی به اسم هورایزن ریسرچ میاره خیلی ساده ست: دلال های بزرگ هنر مثل صندوق های شاخصی کار میکردن. به جای اینکه روی یکی دو تا تابلو شرط ببندن، تعداد خیلی زیادی اثر میخریدن و اونقدر نگهشون میداشتن که بازده کل مجموعه به بازده همون چند شاهکار نزدیک بشه. شاید ۹۹ درصد آثاری که آدمی مثل برگروئن توی عمرش خرید آخرش ارزش چندانی پیدا نکرد، ولی وقتی اون ۱ درصد باقیمونده کار کسی مثل پیکاسو از آب درمیاد، بقیه اصلا مهم نیست. برگروئن میتونست بیشتر وقتا اشتباه کنه و آخرش فوق العاده درست به نظر برسه.
قانون این فصل
چند اتفاق کمیاب وزن اصلی نتیجه رو میسازن؛ پس طبیعیه که خیلی از تلاش ها جواب نده.
کار ما حدس زدن برنده از قبل نیست؛ اینه که اونقدر دارایی و تلاش درست و قابل تحمل داشته باشیم و اونقدر بمونیم که اون چند برنده فرصت رشد پیدا کنن.
دیزنی؛ صدها ساعت فیلم، ۸۳ دقیقه نجات
همین قاعده توی کسب و کار هم هست. کارتون استیم بوت ویلی، اولین کارتون میکی موس که سال ۱۹۲۸ با صدای همزمان اکران شد، اسم والت دیزنی رو به عنوان انیماتور سر زبون ها انداخت. ولی از نظر مالی داستان یه چیز دیگه بود: اولین استودیوی دیزنی ورشکست شده بود، ساخت کارتون ها خیلی گرون تموم میشد و پولش هم با شرایط سختی قرض گرفته میشد. تا اواسط دهه ۱۹۳۰ بیشتر از ۴۰۰ کارتون کوتاه ساخته بودن که بیشترشون رو مردم دوست داشتن و بیشترشون هم پول از دست دادن.
بعد سفیدبرفی و هفت کوتوله اومد و همه چیو عوض کرد. فقط توی شش ماه اول سال ۱۹۳۸ حدود ۸ میلیون دلار فروخت، یعنی حدود ده برابر هر درآمدی که استودیو تا اون روز دیده بود. همه بدهی های شرکت صاف شد، کارمندای کلیدی پاداش موندن گرفتن و شرکت یه استودیوی مدرن تازه توی بربنک خرید. دیزنی تا اون موقع چند صد ساعت فیلم ساخته بود، ولی از نظر کسب و کار تقریبا فقط همون ۸۳ دقیقه سفیدبرفی بود که اهمیت داشت.
مشکل ما اینجاست که معمولا فقط همین خروجی های درخشان روی جلد مجله ها رو میبینیم و یادمون میره که این موفقیت ها هم بزرگن، هم کمیابن. همین باعث میشه وقتی یه کار خودمون نمیگیره، بیش از حد واکنش نشون بدیم و فکر کنیم کل مسیرمون غلط بوده؛ در حالی که خیلی وقتا نگرفتن اون پروژه دقیقا بخشی از همون بازی ایه که شروع کردیم.
سرمایه گذاری خطرپذیر؛ از هر ۱۰۰ شرط، ۶۵ تا ضرر
صندوق های سرمایه گذاری خطرپذیر، همونایی که روی استارتاپ ها پول میذارن، این قاعده رو هر روز زندگی میکنن. شرکت کوریلیشن ونچرز بیشتر از ۲۱ هزار تامین مالی استارتاپی بین ۲۰۰۴ تا ۲۰۱۴ رو بررسی کرد: از هر ۱۰۰ تا، ۶۵ تا ضرر دادن، ۲٫۵ تا بین ۱۰ تا ۲۰ برابر سود دادن، ۱ تا بیشتر از ۲۰ برابر، و فقط نیم درصد، یعنی حدود ۱۰۰ شرکت از کل این ۲۱ هزار تا، به ۵۰ برابر یا بیشتر رسیدن. بیشتر بازده کل این صنعت از همین نیم درصد اومده. پس اگه از بیرون به نظر میرسه هر کی استارتاپ بزنه موفق میشه، یادتون باشه کل این صنعت روی شونه حدود ۱۰۰ شرکت وایساده.
بورس هم دقیقا همین داستان رو داره، حتی توی شاخصی که از هزاران شرکت ساخته شده. کتاب سراغ شاخص راسل ۳۰۰۰ میره، یه شاخص بزرگ و متنوع از ۳ هزار شرکت آمریکایی (یه چیزی شبیه شاخص کل بورس خودمون، ولی برای آمریکا)، و نشون میده از ۱۹۸۰ به بعد این شکلی بوده:
سرمایه گذاری خطرپذیر، ۲۱ هزار تامین مالی ۲۰۰۴ تا ۲۰۱۴
۶۵ از هر ۱۰۰
ضرر دادن؛ روانشناسی پول، فصل ۶ به نقل از کوریلیشن ونچرز
همون ۲۱ هزار تامین مالی
نیم درصد
حدود ۱۰۰ شرکت که ۵۰ برابر یا بیشتر شدن و بیشتر بازده صنعت رو ساختن
شرکت های شاخص راسل ۳۰۰۰ از ۱۹۸۰
۴۰ درصد
حداقل ۷۰ درصد ارزششون رو از دست دادن و برنگشتن؛ روانشناسی پول، فصل ۶ به نقل از جی پی مورگان
همون شاخص، همون دوره
۷ درصد
شرکت هایی که عملا تمام بازده کل شاخص رو ساختن
پشت این عددها یه تصویر تکون دهنده هست. حدود ۴۰ درصد شرکت هایی که یه روزی اونقدر موفق بودن که جزو این شاخص بودن، حداقل ۷۰ درصد ارزششون رو از دست دادن و دیگه هیچوقت برنگشتن، و عملا تمام بازده شاخص از حدود ۷ درصد شرکت ها اومد که حداقل دو انحراف معیار بهتر از بقیه بودن. انحراف معیار یعنی فاصله معمول هر عدد از میانگین؛ دو انحراف معیار بهتر بودن یعنی جزو یه گروه خیلی کوچیک از استثناها بودن. حتی وقتی صنعت ها رو جدا میکنید، داستان همینه: بیشتر از نصف شرکت های فناوری و مخابرات بخش بزرگ ارزششون رو از دست دادن و برنگشتن، و حتی بین شرکت های آب و برق و گاز، که اسمشون با ثبات گره خورده، بیشتر از ۱ از هر ۱۰ شرکت همین سرنوشت رو داشت.
کارولکو؛ ترمیناتور ساخت و آخرش صفر شد
یه مثال تلخ تر هم هست: کارولکو، استودیویی که سه فیلم اول رمبو، ترمیناتور ۲، غریزه اصلی و یادآوری کامل رو ساخت. سال ۱۹۸۷ وارد بورس شد و سال ۱۹۹۱ نیم میلیارد دلار فروش و ۴۰۰ میلیون دلار ارزش بازار داشت. بعد چند شکست بزرگ پشت هم اومد و سال ۱۹۹۵، فقط هشت سال بعد از ورود به بورس، اعلام ورشکستگی کرد و سهمش عملا صفر شد.
این اصلا اتفاق عجیبی نیست؛ حدود ۴ تا از هر ۱۰ شرکت بورسی آخرش مسیری شبیه همین رو میرن، فقط ما اسمشونو نمیشنویم. رولف دوبلی توی کتاب هنر شفاف اندیشیدن به این خطا میگه خطای بقا: شکست خورده ها از جلوی چشم ما پاک میشن و فقط برنده ها میمونن، برای همین فکر میکنیم موفقیت خیلی رایج تر از اون چیزیه که واقعا هست.
چرا شاخص با این همه شکست رشد کرد؟
خود راسل ۳۰۰۰ از ۱۹۸۰ به بعد، به روایت کتاب، بیشتر از ۷۳ برابر شد.
یعنی هر ۱۰۰ دلاری که اون موقع توی کل شاخص گذاشته میشد، شد بیشتر از ۷ هزار و ۳۰۰ دلار؛ چون همون ۷ درصد برنده اونقدر بزرگ شدن که جای همه بازنده ها رو پر کردن.
درست مثل مجموعه برگروئن. از نزدیک که نگاه کنید، همه چی بی نظمه: یکی نابود میشه، یکی میره بالا. ولی از دور یه نظم دیده میشه، مثل آسمون شب که هر ستارش یه گوشه پخشه ولی کل آسمون یه تصویر منظم و قشنگ میسازه، یا جنگلی که هر درختش یه جا دراومده ولی از بالای کوه یه فرش سبز یکدسته. این نظم فقط برای کسی دیده میشه که سبدش اونقدر پخش و خودش اونقدر صبور باشه که به چند برنده فرصت رشد بده.
دم سنگین روی دم سنگین؛ آمازون، اپل و آدمای پشتشون
جالب تر اینه که این قاعده توی خود برنده ها هم تکرار میشه. سال ۲۰۱۸ آمازون به تنهایی ۶ درصد بازده شاخص اس اند پی ۵۰۰ رو ساخت، و رشد خود آمازون تقریبا کامل از دو محصول اومد: آمازون پرایم، یعنی اشتراک سالانه ای که ارسال سریع و رایگان و فیلم و موسیقی رو با هم میده، و آمازون وب سرویسز، یعنی خدمات ابری که سرور و فضای ذخیره سازی رو به شرکت های دیگه اجاره میده. همون سال اپل تقریبا ۷ درصد بازده شاخص رو ساخت، اونم تقریبا فقط با یه محصول: آیفون.
حالا کی این محصولا رو میسازه؟ احتمال استخدام شدن توی گوگل حدود ۰٫۲ درصده، یعنی از هر ۱۰۰۰ متقاضی فقط ۲ نفر؛ توی فیسبوک حدود ۰٫۱ درصد و توی اپل حدود ۲ درصد. به زبان کتاب، آدمایی که روی این پروژه های کمیاب کار میکنن، خودشون مسیر شغلی کمیاب دارن: آدمای نادر، روی محصولای نادر، توی شرکت های نادر، که بازده یه شاخص ۵۰۰ تایی رو میسازن. از هر طرف که نگاه کنید، از پایین یا از بالا، نتیجه رو چند رخداد نادر پر اثر میسازن.
نبوغ یعنی کار معمولی، وقتی بقیه دیوونه شدن
از بازار و شرکت ها برگردیم به رفتار خودمون. کتاب یه تعریف از نبوغ رو به ناپلئون نسبت میده:
نابغه کسیه که وقتی همه اطرافش عقلشون رو از دست دادن، بتونه کار معمولی رو انجام بده.
سرمایه گذاری دقیقا همینه. بیشتر توصیه های مالی درباره کاریه که امروز و فردا میکنید، ولی به گفته هاوزل، توی کل عمر سرمایه گذاریتون، هیچکدوم از این کارها به اندازه رفتارتون توی چند روز خاص اثر نداره؛ چند روزی که احتمالا ۱ درصد زمان یا کمتره و اطرافتون همه دارن عقلشون رو از دست میدن.
توی ایران این روزها رو زیاد دیدیم. پاییز پارسال، روزی که تحریم های سازمان ملل با مکانیسم ماشه برگشت (۶ مهر ۱۴۰۴)، شاخص کل بورس حدود ۲ میلیون و ۶۴۰ هزار واحد بود و چند ماه قبلش هم جنگ ۱۲ روزه بازار رو تکون داده بود. همه جا یه حرف شنیده میشد: اقتصاد داغون میشه، بورس میریزه، هرچی دارید بفروشید. ولی شاخص کل تا ۱۴ آبان، یعنی حدود یک ماه و نیم بعد، از ۳ میلیون و ۲۰۰ هزار واحد گذشته بود و روز ۶ آبان ۱۴۰۵ به نزدیک ۸ میلیون واحد رسید؛ یعنی حدود ۳ برابر. شاید بگید خب دلار هم توی همین مدت رفت بالا. درسته، دلار آزاد از حدود ۱۱۰ هزار تومن به حدود ۲۷۰ هزار تومن رسید، یعنی حدود ۲٫۵ برابر، و زندگی برای خیلیامون سخت تر شد؛ ولی حتی با حساب دلاری هم شاخص بیشتر از یک پنجم جلوتر بوده. این عددها اسمیه و قرار نیست بگیم بورس بعد از هر شوکی همین کارو میکنه؛ حرف اینه که هر کی توی اون روزها از ترس همه چیو فروخت، همون چند ماه کمیاب رو از دست داد.
سو، جیم و تام؛ ۳۰۰ ماه از ۱۴۲۸ ماه
کتاب برای همین یه آزمایش فکری هم میسازه. سه نفر رو در نظر بگیرید که از ۱۹۰۰ تا ۲۰۱۹ هر ماه ۱ دلار توی بازار سهام آمریکا میذارن. سو بدون وقفه، چه بارون چه آفتاب، سرمایه گذاری میکنه. جیم هر وقت رکود شروع میشه همه رو میفروشه و وقتی تموم شد برمیگرده. تام شش ماه بعد از شروع رکود میفروشه و شش ماه بعد از پایانش برمیگرده. نتیجه این شکلیه:
سو: هر ماه ۱ دلار، بدون وقفه
۴۳۵٬۵۵۱ دلار
روانشناسی پول، فصل ۶، ۱۹۰۰ تا ۲۰۱۹، بازار سهام آمریکا
جیم: فروش در رکود، برگشت بعد از رکود
۲۵۷٬۳۸۶ دلار
همون مبلغ ماهانه، همون بازار، همون دوره
تام: فروش شش ماه بعد از شروع رکود
۲۳۴٬۴۷۶ دلار
برگشت شش ماه بعد از پایان رکود
ماه هایی که بوی رکود میداد
بیشتر از ۳۰۰ از ۱۴۲۸
حدود ۲۲ درصد کل ماه ها؛ روانشناسی پول، فصل ۶
سو تقریبا سه چهارم بیشتر از جیم و تام پول جمع کرد، و تنها فرقش این بود که توی همون حدود ۲۲ درصد ماه هایی که بوی رکود میداد، آروم موند. چند ماه بحرانی سرنوشت کل عمر مالی رو ساخت، نه سال های عادی. خلبان ها یه جمله دارن که کتاب هم میارش: کارشون ساعت ها و ساعت ها یکنواختیه که وسطش چند لحظه وحشت محض پیش میاد. سرمایه گذاری هم همینه و اون چیزی که آخر کار نتیجه رو میسازه، رفتار شما توی همون چند لحظه ست.
اگه عالی باشید، ۶ بار از ۱۰ بار درست میزنید
پذیرفتن این منطق یعنی قبول کنیم خیلی چیزها طبیعیه که نگیره. اگه سهام انتخاب کن خوبی باشید، شاید نصف وقتا درست دربیاد؛ اگه مدیر خوبی باشید، شاید نصف ایده های محصول و استراتژیتون جواب بده؛ اگه سرمایه گذار خوبی باشید، بیشتر سال هاتون معمولی میگذره و چند سال بد هم دارید؛ اگه کارمند خوبی باشید، شاید بعد از چند بار امتحان، شرکت درست رو توی رشته درست پیدا کنید. همه اینا یعنی خطا جزو خود مسیره، نه نشونه غلط بودن مسیر.
پیتر لینچ، که کتاب ازش به عنوان یکی از سرمایه گذارای بزرگ زمان ما اسم میبره (کتاب بر بلندای وال استریتش رو هم حتما بخونید)، میگه اگه توی این کار فوق العاده باشید، از هر ۱۰ بار ۶ بار درست میزنید. بعضی کارها هستن که باید هر بار بی نقص باشید، مثل خلبانی؛ بعضی کارها باید تقریبا همیشه خوب باشید، مثل آشپز یه رستوران. ولی سرمایه گذاری و کسب و کار این شکلی نیستن و هیچکس همیشه تصمیم درست نمیگیره.
آمازون هم همینو تجربه کرد. سال ۲۰۱۴ گوشی فایرفون رو معرفی کرد و یه سال بعد کنارش گذاشت، یه شکست پرهزینه که همه جا دربارش نوشتن. ولی جف بزوس سال ۲۰۱۶ گفت:
اگه فکر میکنید اون شکست بزرگی بود، بدونید همین الان داریم روی شکست های خیلی بزرگتری کار میکنیم که بعضیاشون فایرفون رو یه لغزش کوچیک نشون میدن.
چرا خیالش راحت بود؟ چون دیده بود پرایم و خدمات ابری آمازون، دو تا رخداد نادر پر اثر، چطور کل کارنامه شرکت رو کشیدن بالا. رید هستینگز، مدیرعامل وقت نتفلیکس، همون سرویس اینترنتی پخش فیلم و سریال، وقتی شرکت چند تولید پرهزینه رو لغو کرد، حرفی زد که شاید اولش عجیب به نظر برسه: نرخ موفقیتمون الان زیادی بالاست؛ باید ریسک بیشتری کنیم و کارهای دیوونه وار بیشتری امتحان کنیم، چون در کل باید نرخ لغومون بالاتر باشه. این بی مسئولیتی نیست؛ وقتی چند سریال پربیننده مثل نارنجی سیاه جدید است کل شرکت رو جلو میبرن، پذیرفتن چند شکست کاملا طبیعیه.
پشت صحنه ای که نمیبینیم
خب چرا این قاعده رو با اینکه همه جا هست، توی زندگی خودمون کمتر میبینیم؟ چون معمولا فقط خروجی تدوین شده رو میبینیم. کریس راک، کمدین معروف آمریکایی، توی تلویزیون بی نقص و خنده داره. ولی قبل از یکی از تورهای بزرگش، حدود ۴۰ تا ۵۰ بار توی یه کلاب کوچیک توی نیوبرانزویک اجرا رفت؛ با یه دسته یادداشت توی دستش شوخی ها رو امتحان میکرد، وسط اجرا میگفت باید بعضی از اینا رو حذف کنم، و فقط اون چند شوخی که میگرفت به صحنه اصلی میرسید.
با وارن بافت هم همین کارو میکنیم: ثروتش رو میبینیم و چند خرید درخشانش رو، مثل سهام کوکاکولا که از ۱۹۸۸ خرید، ولی صدها سهم معمولی که توی عمرش داشته رو نمیبینیم. خود بافت توی مجمع سالانه برکشایر هاتاوی در سال ۲۰۱۳ گفت حدود ۴۰۰ تا ۵۰۰ سهم توی عمرش داشته و بیشتر پولش رو از ۱۰ تاش درآورده. چارلی مانگر هم اضافه کرده که اگه فقط چند تا از سرمایه گذاری های اصلی و پرسود برکشایر رو کنار بذارید، کارنامه بلندمدتش کاملا معمولیه.
چیزی که از بیرون میبینیم
- اجرای بی نقص کریس راک توی تلویزیون
- چند سهم پرسود وارن بافت
- پرایم و خدمات ابری آمازون
- ۸۳ دقیقه سفیدبرفی
چیزی که پشت صحنه ست
- ۴۰ تا ۵۰ اجرای معمولی توی یه کلاب کوچیک
- ۴۰۰ تا ۵۰۰ سهمی که بیشترشون معمولی بودن
- فایرفون و ده ها آزمایشی که نگرفت
- بیشتر از ۴۰۰ کارتونی که بیشترشون ضرر دادن
جورج سوروس، مدیر صندوق مشهور، همین منطق رو توی یه جمله گفته که کتاب هم میارش:
مهم نیست چند بار درست میگید یا غلط؛ مهم اینه که وقتی درست میگید چقدر میبرید و وقتی غلط میگید چقدر میبازید.
یعنی حتی با نصف وقتا اشتباه، میشه ثروت ساخت، به شرطی که اجازه بدید اون چند برد کمیاب بزرگ بشن و باخت ها کوچیک بمونن.
این فصل برای سبد ما توی ایران چه معنی داره؟
ما توی ایران با نویز زیاد زندگی میکنیم: دلار یهو میکنه و میره بالا، موج تورم میاد و قیمت چیزی که چند ماه پیش میخریدید یهو خیلی بالاتر میره، بورس یه مدت تند بالا میره و بعد چند ماه توی رکود میمونه. نسخه ای که از این فصل برمیداریم دو تیکه داره.
اول اینکه قرار نیست برنده رو از قبل حدس بزنید. برگروئن یه تابلو نخرید، صدها تابلو خرید؛ آمازون یه محصول نساخت، ده ها محصول ساخت تا دو تاش بگیره. سبد ما هم باید بین چند بازار پخش باشه که هر کدوم کار خودش رو بکنه: بخشی طلا برای روزای بحرانی که بقیه بازارها میلرزن، بخشی سهام شرکت های استخون دار داخلی و خارجی برای رشد بلندمدت، و بخشی صندوق درآمد ثابت که همیشه پول نقد در دسترس باشه تا توی روز وحشت مجبور به فروش اجباری نشید و حتی بتونید ارزون بخرید.
دوم اینکه بپذیریم خیلی چیزها نمیگیره و این کاملا طبیعیه. توی زندگی مالی همه ما لحظه هایی میاد که وحشت همه چیو میگیره؛ برای همون لحظه ها باید از قبل پول نقد کنار گذاشته باشیم (توی قسمت پنجم دقیقا درباره همین حاشیه امن حرف زدیم)، منظم به سبد اضافه کنیم، و وقتی اون چند دارایی درست گل کرد، به جای عوض کردن مدام استراتژی، صبر کنیم تا بزرگ بشن و هزینه همه آزمون و خطاها رو بدن. واقعا همینقدر ساده ست، و همینقدر سخت.
نسخه این فصل برای سبد
برنده رو از قبل حدس نزنید و هر شکست رو نشونه غلط بودن مسیر نگیرید.
سبد رو بین چند بازار با کارکرد جدا پخش کنید، برای روز وحشت از قبل پول نقد کنار بذارید، و وقتی چند دارایی گل کرد، به جای عوض کردن استراتژی، صبر کنید تا بزرگ بشن.
بزرگترین رخداد نادر پر اثر
کتاب این فصل رو با یه جمله تموم میکنه که میخوام یه کم بازش کنم: توی کهکشان ما، با این همه سیاره، تا جایی که میدونیم فقط یکیش حیات هوشمند داره. زمین حدود ۴٫۵ میلیارد سال عمر داره؛ اگه کل این عمر رو یه شبانه روز ۲۴ ساعته فرض کنیم، انسان امروزی فقط توی حدود ۶ ثانیه آخر این روز پیدا شده. و شمایی که الان این متن رو میخونید، نتیجه طولانی ترین و بزرگترین رخداد نادر پر اثری هستید که میشه تصورش کرد. همین منطق رو اگه روی زندگی مالیمون پیاده کنیم، کافیه همون چند تصمیم درست رو به موقع بشناسیم و نگه داریم، و توی لحظه های وحشت کار معمولی رو دقیق انجام بدیم؛ بقیش رو زمان و قانون همین فصل برامون میسازه.
از کتاب تا سبد دارایی
سبدی که بین چند بازار پخش شده، از بورس داخلی و بورس آمریکا تا رمزارز و کالاهای باارزش و صندوق های ملکی، لازم نداره برنده رو از قبل حدس بزنه و فقط باید اونقدر بمونه که اون چند برنده کار خودشون رو بکنن. ما توی چرخه اینوستینگ سبد اختصاصی بیشتر از ۲۵۰ سرمایه گذاری که الان با آکاوست جلو میرن رو دقیقا با همین منطق میچینیم. توی روزهای جنگ ۱۲ روزه و مکانیسم ماشه هم کار ما همون کار معمولی بود: سبدها رو طبق برنامه نگه داشتیم و سر موعد بازتنظیم کردیم، نه با هر خبر؛ و بخش بورسی سبدها، کنار بقیه دارایی ها، توی همون رشد بعد از ماشه حضور داشت.
برای اینکه همین امشب این فصل رو روی زندگی مالی خودتون پیاده کنید، سه کار:
سه کار برای همین قسمت
- کارنامه ۱۰ تصمیم مالی آخرتون رو بنویسیدده تصمیم مالی بزرگ چند سال اخیرتون رو، از خرید و فروش دارایی تا راه انداختن یه کار، روی کاغذ بیارید و جلوی هر کدوم بنویسید چقدر سود یا زیان داد. بعد ببینید چند درصد کل نتیجه از یکی دو تای اولش اومده. اون عدد نشون میده شما هم با رخدادهای نادر پر اثر زندگی کردید، پس قرار نیست هر تصمیمتون درست باشه.
- قانون روز وحشت رو قبل از وحشت بنویسیدهمین امشب توی یه خط بنویسید اگه بازار شدید ریخت یا خبر بدی اومد، چه کاری رو نمیکنید (مثلا کل سبد رو نقد نمیکنم) و چه کاری میکنید (مثلا فقط سر موعد بازتنظیم میکنم). کنارش حساب کنید پول نقد و صندوق درآمد ثابتتون چند ماه هزینه زندگی رو پوشش میده تا اون روز مجبور به فروش اجباری نشید.
- قبل از فروختن برنده ها یه سوال بپرسیدبرای هر دارایی که خوب رشد کرده و دلتون میخواد بفروشیدش، یه خط بنویسید: این فروش طبق برنامه بازتنظیم منه یا از ترس برگشت قیمت؟ اگه جواب دومیه، صبر کنید؛ برنده های کمیاب فقط وقتی هزینه بقیه آزمون و خطاها رو میدن که فرصت بزرگ شدن داشته باشن.
تمرین دو دقیقه ای امشب: از بین همه تصمیم های مالی ده سال گذشتتون، کدوم یکی بیشترین اثر رو گذاشت؟ اسمش رو بنویسید و کنارش بنویسید اون روز چند تا تصمیم معمولی دیگه هم گرفته بودید.
پرسش های پرتکرار
رخداد نادر پر اثر در سرمایه گذاری یعنی چه؟
یعنی اتفاقی که خیلی کم پیش میاد ولی وقتی پیش میاد، بیشتر نتیجه رو میسازه؛ مثل یکی دو تا دارایی که چند برابر میشن، یا چند ماه بحرانی که رفتار شما توش سرنوشت کل سبد رو تعیین میکنه. توی آمار به این الگو توزیع دم پهن یا دم سنگین میگن. فصل ششم روانشناسی پول نشون میده از کسب و کار و سینما تا بورس، بیشتر نتیجه ها از همین چند اتفاق کمیاب میاد.
اگر بیشتر شرکت ها شکست بخورند، شاخص بورس چطور رشد میکند؟
چون چند برنده بزرگ جای همه بازنده ها رو پر میکنن. توی شاخص راسل ۳۰۰۰ از ۱۹۸۰ به بعد، حدود ۴۰ درصد شرکت ها حداقل ۷۰ درصد ارزششون رو از دست دادن و برنگشتن، ولی کل شاخص بیشتر از ۷۳ برابر شد، چون عملا تمام بازده از حدود ۷ درصد شرکت ها اومد. برای همین سبدی که بین دارایی های زیاد پخشه، لازم نداره برنده رو از قبل حدس بزنه.
در بحران بازار بفروشیم یا بمانیم؟
کسی نمیتونه بگه بازار بعد از هر بحرانی حتما برمیگرده، ولی کتاب نشون میده فروش از ترس چقدر گرون تموم میشه. توی آزمایش فکری کتاب، کسی که از ۱۹۰۰ تا ۲۰۱۹ هر ماه ۱ دلار توی بازار سهام آمریکا گذاشت و توی رکودها نفروخت، به ۴۳۵٬۵۵۱ دلار رسید؛ کسی که توی رکودها فروخت، به ۲۵۷٬۳۸۶ دلار. راه درست اینه که از قبل، برای روز بحران، پول نقد و برنامه داشته باشید تا مجبور به فروش اجباری نشید.
یک شکست مالی یعنی مسیر سرمایه گذاری غلط است؟
نه لزوما. به گفته پیتر لینچ، حتی اگه توی سرمایه گذاری فوق العاده باشید، از هر ۱۰ بار ۶ بار درست میزنید. وارن بافت حدود ۴۰۰ تا ۵۰۰ سهم توی عمرش داشته و بیشتر پولش رو از ۱۰ تاش درآورده. مهم اینه که وقتی درست میگید چقدر میبرید و وقتی غلط میگید چقدر میبازید، نه اینکه چند بار درست گفتید.
ادامه مجموعه
قسمت قبلی و بعدی
- ۵قسمت ۵: چرا نگه داشتن پول از درآوردنش سخت تر است؟قسمت قبلی۲۷ دقیقه
- ۷قسمت ۷: چرا با درآمد بیشتر آرام تر نمیشویم؟قسمت بعددوشنبه ۱۱ آبان۲۳ دقیقه
منابع
کتاب روانشناسی پول نوشته مورگان هاوزل، فصل ششم: رخدادهای نادر پر اثر
Morgan Housel, The Psychology of Money, Harriman House, 2020, Chapter 6: Tails, You Win
Morgan Housel, Tails, You Win, Collaborative Fund
J.P. Morgan Asset Management, Eye on the Market: The Agony and the Ecstasy, 2014
GeekWire, Amazon’s Jeff Bezos on the Fire Phone: We’re working on much bigger failures right now, 19 May 2016
رولف دوبلی، هنر شفاف اندیشیدن، فصل خطای بقا
درباره فردین ترکفر
فردین ترکفر، متخصص رشد سرمایه و مشاور ارشد مدیریت دارایی در آکاوست. نویسنده کتاب «ترید؛ فریب قرن» همراه با حسام معماریان، مدیر آکاوست.
نوشته های بیشتر از فردین ترکفر
دیدگاهتان را بنویسید