موفقیت مالی چقدرش مهارت است و چقدرش شانس؟
فهرست مطالب
پاسخ کوتاه
موفقیت مالی هم مهارت میخواد هم شانس، و شکست مالی هم میتونه از اشتباه باشه هم از ریسکی که دست ما نبوده.
فصل دوم روانشناسی پول میگه این دوتا رو از هم جدا کنید: فرایند تصمیم رو بسنجید، نه فقط نتیجه رو. بعد از برد حاشیه امنتونو بیشتر کنید و بعد از باخت، قبل از سرزنش خودتون، روشتون رو بررسی کنید.
خیلیا وقتی یکی رو میبینن که با پول موفق شده، اولین فکرشون اینه که حتما از بقیه باهوش تر و پرتلاش تر بوده، و این فکر بی پایه هم نیست؛ هوش و تلاش واقعا سهم دارن. ولی فصل دوم کتاب روانشناسی پول یه چیزی رو کنارش میذاره که کمتر کسی دوست داره بشنوه: توی هر نتیجه مالی، یه سهمی هم مال شانس و ریسکه که دست ما نیست.
مورگان هاوزل اسم این فصل رو گذاشته شانس و ریسک و میگه این دوتا مثل دوقلوهای به هم چسبیده همیشه با هم میان. شانس یعنی دری که بدون زحمت ما برامون باز میشه، و ریسک یعنی همون نیرو وقتی برعکس میچرخه و دری رو میبنده که ما هیچ کاری باهاش نکردیم. اگه به نقش شانس توی موفقیتاتون باور دارید، باید همون قدر به نقش ریسک توی شکستاتون هم احترام بذارید، و برعکس.
بیل گیتس و دوستش؛ یکی یک در میلیون خوش شانس، یکی یک در میلیون بدشانس
سال ۱۹۶۸ بیل گیتس سیزده سالش بود و توی مدرسه لیک ساید سیاتل درس میخوند؛ یکی از معدود مدرسه های دنیا که دانش آموزاش به کامپیوتر دسترسی داشتن. انجمن مادرای مدرسه پول جمع کرده بودن و یه ترمینال وصل به کامپیوتر برای مدرسه گرفته بودن، اونم توی سالایی که خیلی از دانشگاه ها هم چنین امکانی نداشتن. گیتس و دو سه تا از دوستاش ساعت ها بعد از مدرسه پای همین دستگاه میموندن، کد مینوشتن، خطا میکردن و دوباره امتحان میکردن. از بین صدها میلیون نوجوون هم سن اون، فقط تعداد خیلی کمی همچین شانسی داشتن، و خود گیتس سال ها بعد گفت اگه لیک ساید نبود، مایکروسافت هم نبود.
ولی توی همون مدرسه یه داستان دیگه هم بود. نزدیک ترین دوست گیتس، کنت ایوانز، به روایت هاوزل به اندازه خود گیتس باهوش و جاه طلب بود؛ با هم برنامه زمانبندی کلاسای مدرسه رو نوشته بودن و رویای راه انداختن یه شرکت رو داشتن. کنت قبل از اینکه دیپلم بگیره، توی یه برنامه کوهنوردی مدرسه از دنیا رفت. هاوزل میگه گیتس یک در میلیون خوش شانس بود و کنت یک در میلیون بدشانس؛ همون نیرویی که یکی رو بالا برد، با همون شدت و توی جهت مخالف به اون یکی رسید. اگه میخواید عمق این داستان رو ببینید، اسم کنت ایوانز رو کنار اسم بیل گیتس سرچ کنید.
چرا نباید نتیجه رو با فرایند قاطی کنیم؟
حرف اصلی این فصل همینه. گاهی تصمیمی که با اطلاعات کافی و فرایند درست گرفته شده نتیجه بد میده، چون ریسک هم جزو بازیه، و گاهی تصمیمی که پشتش هیچ فکر درستی نبوده نتیجه خوب میده، چون شانس هم جزو بازیه. پس اگه فقط از روی نتیجه قضاوت کنیم، ممکنه یه روش درست رو بعد از یه بار باخت کنار بذاریم و یه روش غلط رو بعد از یه بار برد ادامه بدیم.
قاعدش ساده ست: فرایند درست رو حتی بعد از یه نتیجه بد نگه میداریم، و فرایند غلط رو حتی بعد از یه نتیجه خوب اصلاح میکنیم. این چهار خونه رو یه بار با دقت ببینید:
فرایند درست، نتیجه خوب
مهارت و شانس هم جهت شدن؛ لذتشو ببرید، ولی حاشیه امنتون رو کم نکنید.
فرایند درست، نتیجه بد
این بار ریسک علیه شما چرخید؛ روش رو نگه دارید و دفعه بعد هم با همون دقت تصمیم بگیرید.
فرایند غلط، نتیجه خوب
خطرناک ترین خونه همینه، چون شانس آوردید و ممکنه فکر کنید روشتون درست بوده؛ همین الان اصلاحش کنید.
فرایند غلط، نتیجه بد
هم روش و هم ریسک علیه شما بودن، ولی خبر خوبش اینه که دقیقا میدونید چی رو باید عوض کنید.
بورس ۹۹؛ نبوغ بود یا باد موافق؟
بورس تهران سال ۹۹ رو همه یادمونه. شاخص کل توی چند ماه چند برابر شد و خیلیا همون موقع فکر کردن نابغه شدن، چون هر سهمی میخریدن سود میکرد. بعد که باد برگشت و بازار شروع کرد به ریزش، همون آدما گفتن بازار نامرد بود یا دستکاری شد. واقعیت اینه که نه اون موقع فقط نبوغ بود، نه بعدش فقط نامردی؛ یه دوره باد موافق وزید و یه دوره باد مخالف.
از اون طرف آدمایی هم بودن که آروم و منطقی پولشونو توی صندوقای سرمایه گذاری معتبر گذاشتن، یعنی جایی که قرار بود کار انتخاب سهم رو یه تیم حرفه ای براشون انجام بده، ولی سیاست ها و خبرای ناگهانی بازار رو زیر فشار گذاشت و مدتی ارزش سرمایشون منفی شد. تصمیمشون لزوما بد نبود؛ فقط زمان به نفعشون نچرخید.
یه خطای رایج هم اینجا هست: موفقیت بقیه رو کامل به حساب هوششون میذاریم و سهم شانسشون رو نمیبینیم، و وقتی خودمون میبازیم، یا همه چیو گردن بدشانسی میندازیم یا کل تقصیرو گردن خودمون. کیفیت مدرسه، شبکه دوستا، شهری که توش بزرگ شدیم، سالی که وارد بازار کار شدیم، آدمایی که باهاشون کار کردیم و ارتباطایی که ساختیم، همه اینا روی نتیجه اثر دارن. اگه این سهم محیط و زمان رو نبینیم، یا مغرور میشیم یا خودمونو بی رحمانه قضاوت میکنیم.
چرا نباید از روی قهرمان های روی جلد نسخه بپیچیم؟
روی جلد مجله ها و توی پستای اینستاگرامی معمولا آدمای افراطی رو نشون میدن؛ کسی که یه کار جسورانه کرده و دنیا هم به نفعش چرخیده. ولی ممکنه کنار همون آدم ده ها نفر دقیقا همون کارو کرده باشن و نتیجه نگرفته باشن، و اسمشون هیچ جا چاپ نشده. ما میفتیم دنبال نسخه قهرمان، در حالی که شاید نصف موفقیتش از شانس بوده؛ همون نصفی که قابل کپی نیست.
فرق جسارت و بی پروایی هم یه لبه خیلی باریکه. بعضی کارآفرینا توی دوره خودشون قانون رو دور زدن، امپراتوری ساختن و امروز نابغه دیده میشن، و خیلیای دیگه با همون مدل دور زدن به رسوایی و ورشکستگی رسیدن و ما اسمشونم نشنیدیم. حتی بنجامین گراهام، استاد وارن بافت و کسی که سال ها از متنوع چیدن سبد دفاع میکرد، بخش بزرگی از ثروتشو از یه سهم گرفت: شرکت بیمه گایکو. خودش توی پی نوشت کتاب سرمایه گذار هوشمند نوشت: یه شانس خوب، یا یه تصمیم فوق العاده زیرکانه؛ میتونیم فرقشون رو تشخیص بدیم؟
هاوزل برای همین دو تا توصیه میکنه: مواظب باشید کی رو تحسین میکنید و کی رو دست کم میگیرید، و به جای آدمای خاص، دنبال الگوهای کلی باشید.
نسخه قهرمان
- یه آدم خیلی موفق رو پیدا میکنیم و کاراشو کپی میکنیم
- شاید نصف موفقیتش شانس بوده و این نصف قابل کپی نیست
- اسم ده ها نفری که همون کارو کردن و باختن هیچ جا نیست
الگوی تکرارپذیر
- ده تا آدم معمولی ولی موفق رو کنار هم میذاریم
- کارای مشترکشون رو درمیاریم: بدهی مصرفی سنگین ندارن، هزینه ثابتشون بی دلیل بالا نیست، کل داراییشون یه جا نیست و صبورن
- این اصل ها توی ایران و بیرون ایران جواب میده، چون به آدم و رفتارش بستگی داره، نه به یه دوره خاص
محمد و وحید؛ کدومشون نابغه بود؟
فرض کنید محمد و وحید هر کدوم ۴۰ میلیون تومن میذارن روی کریپتو. هر دو تحقیق کردن، هر دو فقط درصد کمی از داراییشون رو اینجا میذارن، چون کار کریپتو توی سبد رشد بلندمدت با نوسان خیلی زیاده، و هر دو از قبل تعیین کردن اگه ۲۰ درصد افت کرد بیرون میان. محمد سر وقت وارد میشه و قیمت ۳۰ درصد بالا میره. وحید چند روز دیرتر وارد میشه، درست وقتی ریزش شروع شده، و ۱۵ درصد ضرر میکنه.
حالا محمد نابغه ست و وحید بی سواد؟ نه این درسته، نه اون درسته؛ تنها فرقشون چند روز زمان ورود بود. اگه محمد سهم شانس رو نبینه، دفعه بعد با پول بیشتر و بی پرواتر وارد میشه، و اگه وحید سهم ریسک رو نبینه، کلا از سرمایه گذاری میره بیرون. برنده واقعی کسیه که بعد از برد حاشیه امنشو بیشتر میکنه و بعد از باخت، قبل از سرزنش خودش، فرایندشو بررسی میکنه و ادامه میده.
همین الان هم خیلیا میگن دیگه سمت بورس نمیرم و هیچ سهمی ازش توی سبدم نمیخوام، و خیلیای دیگه که از کریپتو سود کردن میخوان سهمش رو باز هم بیشتر کنن. هر دو گروه نتیجه یه دوره رو قانون همیشه کردن…
وقتی بردم بلندتر نمیشم، وقتی باختم خرد نمیشم
هاوزل فصل رو با این جمله میبنده: هیچ چیز اونقدر که به نظر میرسه خوب یا بد نیست. وقتی اوضاع خیلی خوبه، فکر نکنید شکست ناپذیرید، چون ریسکی به همون اندازه میتونه داستان رو برگردونه. وقتی هم اوضاع بده، فکر نکنید همه چیزتون غلط بوده؛ بخشی از اون میتونه روی تاریک ریسکی باشه که الان روی زندگیتونه. هنر اینه که زندگی مالیتون رو جوری بچینید که یه سرمایه گذاری بد یا یه هدف از دست رفته همه چیزتون نشه، تا توی بازی بمونید و شانسی که برای همه وجود داره دوباره برگرده سر میزتون.
من اینجا یاد یه جمله از امام علی میفتم: روزگار دو روزه، یه روز به سود تو و یه روز علیه تو؛ روزی که به سود توئه سرمستی نکن و روزی که علیه توئه صبور باش. به نظرم کل فصل دوم توی همین یه جمله جا میشه.
شاید الان بپرسید خب ما دقیقا چیکار کنیم که هم عاقلانه ریسک کنیم، هم اسیر شانس و قهرمان سازی های بی دلیل نشیم؟ از همین امشب سه کار ساده:
سه کار برای همین قسمت
- قبل از هر تصمیم مالی، سه خط بنویسیداگه شانس بیارم چی میشه، اگه اوضاع معمولی بمونه چی میشه، اگه بدشانسی بیاد چی میشه. بعد بپرسید توی حالت بد، از نظر مالی و روحی تحملشو دارم؟ اگه نه، تصمیم رو کوچیکتر کنید یا حاشیه امنشو بیشتر. من خودم برای بودجه سفر همین کارو میکنم: یه عدد برای حالت خوب، یه عدد برای حالت معمولی و یه عدد برای وقتی ماشین وسط راه خراب بشه.
- دفترچه تصمیم داشته باشیدقبل از هر سرمایه گذاری بنویسید امروز دقیقا چی میدونید و چرا این کارو میکنید. نتیجه که اومد، همون صفحه رو بخونید؛ اینجوری خودتونو با مسیرتون میسنجید نه فقط با نتیجه، و نه غرور بعد از برد دستتونو میگیره نه سرزنش بعد از باخت.
- حداکثر درد قابل تحملتون رو عدد بذاریدبرای هر تصمیم پرریسک بنویسید اگه اشتباه از آب دربیاد، حداکثر چند درصد کل داراییتون رو حاضرید از دست بدید. همین عدد جلوی بی پروایی رو میگیره و نمیذاره بعد از یه باخت از بازی بیرون بیفتید.
تمرین دو دقیقه ای امشب: آخرین برد مالیتون چی بود و سهم شانس توش چقدر بود؟ آخرین باختتون چی بود و سهم ریسک توش چقدر بود؟ راست و بی تعارف بنویسید.
پرسش های پرتکرار
شانس و ریسک در سرمایه گذاری چه فرقی دارن؟
شانس اتفاقیه که بیرون از کنترل ما به نفعمون میچرخه و ریسک همون نیرو وقتی علیه ما میچرخه. هر دو توی هر نتیجه مالی سهم دارن و هیچکدوم رو نمیشه صفر کرد؛ فقط میشه سبد رو جوری چید که یه اتفاق بد کل بازی رو تموم نکنه.
از کجا بفهمیم یه نتیجه خوب از مهارت بوده یا شانس؟
به فرایند نگاه کنید، نه فقط نتیجه: قبل از تصمیم چی میدونستید، چه سناریوهایی رو دیدید و اگه بد میشد تحملشو داشتید یا نه. اگه همون فرایند چند بار و توی شرایط مختلف جواب داده، سهم مهارت بیشتره.
حداکثر درد قابل تحمل یعنی چی؟
یعنی بیشترین درصدی از کل داراییتون که حاضرید توی یه تصمیم اشتباه از دست بدید، بدون اینکه مجبور بشید از بازی بیرون بیاید. این عدد یکی از معیارهای اندازه ریسک هر سبده.
ادامه مجموعه
قسمت قبلی و بعدی
- ۱قسمت ۱: چرا آدم های عاقل با پول تصمیم های عجیب میگیرند؟قسمت قبلی۳۷ دقیقه
- ۳قسمت ۳: کی باید بگوییم پول کافی است؟قسمت بعددوشنبه ۲۷ مهر۱۹ دقیقه
منابع
کتاب روانشناسی پول نوشته مورگان هاوزل، فصل دوم: شانس و ریسک
Morgan Housel, The Psychology of Money, Harriman House, 2020, Chapter 2: Luck and Risk
بنجامین گراهام، کتاب سرمایه گذار هوشمند، پی نوشت
Benjamin Graham, The Intelligent Investor, Postscript
نهج البلاغه، حکمت ۳۹۶
درباره فردین ترکفر
فردین ترکفر، متخصص رشد سرمایه و مشاور ارشد مدیریت دارایی در آکاوست. نویسنده کتاب «ترید؛ فریب قرن» همراه با حسام معماریان، مدیر آکاوست.
نوشته های بیشتر از فردین ترکفر
دیدگاهتان را بنویسید