کی باید بگوییم پول کافی است؟
فهرست مطالب
- 1 جوزف هلر چی داشت که میلیاردر نداشت؟
- 2 راجات گوپتا؛ صد میلیون دلار داشت و باز کافی نبود
- 3 برنی مدوف؛ کسب و کار قانونی داشت و باز کافی نبود
- 4 چرا هر بار که میرسیم، خط پایان جلوتر میره؟
- 5 نردبون مقایسه کجا تموم میشه؟
- 6 کافی یعنی کم خواستن؟
- 7 پنج چیزی که هیچ پولی ارزش ریسک کردنشون رو نداره
- 8 کافی دشمن رشد نیست، نگهبانشه
- 9 پرسش های پرتکرار
- 10 منابع
پاسخ کوتاه
پول وقتی کافی میشه که خودتون از قبل براش عدد و مرز گذاشته باشید؛ وگرنه هر برد تازه فقط خط پایان رو جلوتر میبره.
فصل سوم روانشناسی پول میگه سخت ترین مهارت مالی اینه که خط پایان رو ثابت نگه دارید. کافی یعنی چیزی رو که دارید و بهش نیاز دارید، برای چیزی که ندارید و بهش نیاز ندارید به خطر نندازید؛ نه کم خواستن، نه دست کشیدن از رشد.
خیلیا میگن کاری نداره، یکم بیشتر کار میکنم، یکم بیشتر سود میگیرم و بعدش همه چی درست میشه. این حرف در ظاهر منطقی به نظر میرسه، چون تلاش بیشتر واقعا درآمد بیشتر میاره و کسی که برای زندگی بهتر میدوه کار اشتباهی نمیکنه. ولی همین یکم بیشتر، اگه هیچ مرزی نداشته باشه، گاهی میشه همون سرازیری که هر چی ساختید رو با خودش میبره پایین…
فصل سوم کتاب روانشناسی پول درباره یه کلمه ست که از بیرون خیلی ساده به نظر میاد: کافی. مورگان هاوزل اسم فصل رو گذاشته هرگز کافی نیست و زیرش نوشته وقتی آدمای پولدار کارای عجیب میکنن. من این فصل رو خیلی دوست دارم، چون به جای اینکه بگه چطور بیشتر پول دربیارید، میپرسه کجا باید بس کنید.
جوزف هلر چی داشت که میلیاردر نداشت؟
فصل با یه مهمونی شروع میشه که کرت ونگات و جوزف هلر، دو تا رمان نویس معروف آمریکایی، توی خونه یه میلیاردر مهمونش بودن؛ صاحبخونه مدیر یه صندوق سرمایه گذاری بزرگ بود. ونگات به هلر میگه این آدم فقط توی یه روز بیشتر از کل درآمدی که رمان تبصره ۲۲ تو همه این سالا برای تو آورده، پول درآورده. هلر خیلی خونسرد جواب میده: درسته، ولی من یه چیزی دارم که اون هیچوقت نمیتونه داشته باشه… کافی.
کافی مثل ترمز ماشین کار میکنه. اگه نباشه، هر برد تازه فقط یه بهانه میشه برای اینکه بخوایم بیشتر داشته باشیم، و این بیشتر خواستن اگه با حساب و مرز نباشه، یه جایی آدمو زمین میزنه. اگه میخواید اصل ماجرا رو ببینید، شعر کوتاه ونگات به اسم جو هلر رو سرچ کنید؛ سال ۲۰۰۵ توی مجله نیویورکر چاپ شد و همه این گفت و گو توی چند خطش هست.
راجات گوپتا؛ صد میلیون دلار داشت و باز کافی نبود
داستان اول هاوزل مال راجات گوپتاست. توی کلکته هند به دنیا اومد، نوجوون بود که پدر و مادرش رو از دست داد، و با هوش و پشتکار خودش رسید به ریاست مک کنزی، یکی از معتبرترین شرکتای مشاوره مدیریت دنیا. بعد عضو هیئت مدیره گلدمن ساکس و پراکتر اند گمبل شد و به روایت هاوزل، سال ۲۰۰۸ چیزی حدود ۱۰۰ میلیون دلار دارایی داشت؛ یعنی حتی اگه از فردا یه روز هم کار نمیکرد، برای یه زندگی خیلی مرفه تا آخر عمر پول داشت. ولی گوپتا میخواست میلیاردر بشه.
سپتامبر ۲۰۰۸، وسط بحران مالی، توی یه جلسه تلفنی محرمانه هیئت مدیره گلدمن ساکس میشنوه که وارن بافت قراره یه سرمایه گذاری بزرگ روی این بانک بکنه؛ خبری که میدونست قیمت سهام گلدمن رو میبره بالا. چند دقیقه بعد از تموم شدن جلسه، به راج راجاراتنام زنگ میزنه، مدیر یه صندوق پوشش ریسک که گوپتا توی بعضی از کسب و کاراش منافع مالی داشت. راجاراتنام قبل از بسته شدن بازار سهام گلدمن رو میخره و طبق گزارش دادستانی نزدیک یک میلیون دلار سود میکنه.
نتیجه چی شد؟ گوپتا سال ۲۰۱۲ به جرم استفاده از اطلاعات نهانی محکوم شد، دو سال زندان و ۵ میلیون دلار جریمه گرفت، و خودش توی دادگاه گفت آبرویی رو که یه عمر ساخته بود از دست داده. آدمی که هر چیزی که یه نفر میتونه آرزوشو داشته باشه رو داشت، همه رو گذاشت وسط برای یه ذره بیشتر.
برنی مدوف؛ کسب و کار قانونی داشت و باز کافی نبود
داستان دوم مال برنی مدوفه، کسی که بزرگترین کلاهبرداری پانزی تاریخ به اسمش ثبت شده. پانزی یعنی سود سرمایه گذارای قدیمی رو با پول تازه واردا بدی، نه با سود واقعی؛ تا وقتی پول تازه میرسه همه چی قشنگ به نظر میاد و روزی که نرسه کل بنا یه جا میریزه.
چیزی که کمتر کسی میدونه اینه که مدوف قبل از رسوایی یه کسب و کار کاملا قانونی و موفق هم داشت. شرکتش توی بازار سهام آمریکا بازارگردانی میکرد و به گفته هاوزل، از همین کار قانونی سالی ۲۵ تا ۵۰ میلیون دلار درمیاورد. یعنی بدون هیچ تقلبی پولدار بود، ولی باز هم کافی نبود. سال ۲۰۰۹ به ۱۵۰ سال زندان محکوم شد و سال ۲۰۲۱ توی همون زندان مرد؛ پولش، اعتبارش و آزادیش، همه با هم رفت. اگه دوست دارید این داستان رو ببینید، فیلم جادوگر دروغ ها رو ببینید که رابرت دنیرو نقش مدوف رو بازی میکنه.
مکانیزم پانزی هنوز هم زنده ست. هر طرحی که سود ثابت و بالای ماهانه وعده میده ولی روشن نمیگه این سود از کجا میاد، باید با همین سوال سنجیده بشه، چه اسمش کریپتو باشه، چه هوش مصنوعی، چه هر چیز تازه دیگه ای.
حرف اصلی این فصل توی یه جمله جا میشه، و هر دو داستان رو به هم وصل میکنه:
راجات گوپتا
داشت: حدود ۱۰۰ میلیون دلار، ریاست مک کنزی و صندلی هیئت مدیره گلدمن ساکس
میخواست: میلیاردر شدن
از دست داد: آزادی، آبروی یه عمر و ۵ میلیون دلار جریمه
برنی مدوف
داشت: یه کسب و کار قانونی که به گفته هاوزل سالی ۲۵ تا ۵۰ میلیون دلار درآمد داشت
میخواست: باز هم بیشتر
از دست داد: همه چیز؛ ۱۵۰ سال حکم زندان و مرگ در زندان
قانون این فصل
هیچ دلیلی نداره چیزی رو که دارید و بهش نیاز دارید، برای چیزی که ندارید و بهش نیاز ندارید به خطر بندازید.
هر دو داستان یه الگو دارن: آدمی که کافی رو گم کرده، دقیقا همین معامله رو میکنه، و همیشه سر چیزی میبازه که با هیچ پولی برنمیگرده.
چرا هر بار که میرسیم، خط پایان جلوتر میره؟
لازم نیست صد میلیون دلار داشته باشیم تا این بازی رو تجربه کنیم. یه سر به اینستاگرام بزنید: ماشینای لوکسی که خیلیاشون قسطی خریده شدن، پیجایی که انگار هر هفته یه کشور دیگه ان، و پیجای ترید و کریپتو که فقط اسکرین شات سودهاشونو میذارن. همشون یه حس رو توی ذهن روشن میکنن: فقط یه ذره دیگه، منم میتونم اینا رو داشته باشم.
حالا همین رو روی زندگی خودمون ببینیم. امسال به حقوقی رسیدید که پارسال برای خودش رویا بود، تخصصتون بیشتر شده و جایگاهتون بالاتر رفته، ولی چند ماه نگذشته همون عدد میشه کف عادی زندگی. خونه ای که آرزوشو داشتید رو میگیرید و فردا چشمتون میفته به واحد بالاتر همون برج. اگه بازی زندگی رو با همین منطق ادامه بدیم، هیچ خط پایانی براش نیست؛ انگار روی تردمیل میدویم و هر چی تندتر میریم، باز همون جاییم.
هاوزل میگه سخت ترین مهارت مالی اینه که خط پایان رو از حرکت نگه دارید. یه جمله قدیمی هم کنارش میاره: شادی یعنی نتیجه منهای انتظار. فرض کنید پارسال آرزوتون حقوق ماهی ۵۰ میلیون تومن بود و امسال بهش رسیدید، ولی توی همین مدت انتظارتون شده ۸۰ میلیون. حالا به جای اینکه حس کنید ۵۰ تا جلو اومدید، حس میکنید ۳۰ تا عقبید. وقتی انتظار تندتر از نتیجه رشد کنه، حتی وقتی واقعا بردیم، حس باخت داریم.
نیما رو در نظر بگیرید؛ ۳۵ سالشه، کارمنده و چند سال زحمت کشیده تا قسط و خرجشو بده و هر ماه یه مبلغ معقول هم کنار بذاره. درست وقتی به این نقطه میرسه، مقایسه شروع میشه: همکارش ماشین مدل بالا گرفته، دوست قدیمیش هر ماه با خانومش سفر خارج میره، یکی توی گروه واتساپ نوشته با یه ترید کوچیک سرمایشو دو برابر کرده. نیما میگه منم میتونم، بذار یکم دیگه برم بالاتر، و میره سراغ اضافه کاری بی حساب، وام بی دلیل، یا حتی ترید. نتیجه؟ استرسش بالا میره، کیفیت زندگیش پایین میاد، و حتی اگه سودی هم بیاد، دیگه طعمی نداره.
مشکل اصلی همینجاست: اگه کافی رو خودتون تعریف نکنید، دنیای بیرون براتون تعریف میکنه، و تعریف اینستاگرام و گروه دوستا هیچ سقفی نداره.
نردبون مقایسه کجا تموم میشه؟
هاوزل ریشه این آشوب رو نشون میده: مقایسه اجتماعی. یه فوتبالیست تازه کار که وارد یه تیم خوب میشه، قراردادشو با ستاره تیم مقایسه میکنه و خودشو کم میبینه. همون ستاره خودشو با سلبریتیایی میسنجه که از تبلیغات چند برابر اون درمیارن، اونا خودشونو با مدیرا و سرمایه دارای بزرگ مقایسه میکنن و اونا هم با خانواده های ثروتمندی که چند نسل پولدار بودن. سقف این نردبون اونقدر بالاست که عملا هیچکس بهش نمیرسه، چون همیشه یکی هست که از ما بیشتر داره.
راه بردن توی این بازی اینه که اصلا واردش نشیم؛ همون اول بگیم این مسیر، مسیر من نیست، یا به قول نسل جدید، این تایپ من نیست. فرقش رو این شکلی ببینید:
کافی رو بقیه تعریف میکنن
- هر برد تازه، هدف بعدی رو جلوتر میبره
- معیار، پیج اینستاگرام و ماشین همکار و گروه دوستاست؛ سقف نداره
- تصمیم بعد از دیدن سود بقیه گرفته میشه، حتی وام و ریسکی که با زندگیتون جور نیست
کافی رو خودتون تعریف میکنید
- یه عدد مشخص و نوشته شده: هزینه های ثابت، پس انداز ماهانه و یه حاشیه برای اتفاقای بد
- معیار، هدف و افق زمانی خودتونه، نه زندگی کس دیگه
- هر پیشنهادی که از این مرز رد بشه، بدون جلسه دوم جواب نه میگیره
کافی یعنی کم خواستن؟
اینجا یه سوء تفاهم رایج هست که بهتره همین اول با هم بازش کنیم: یه گروه میگن هر چی بیشتر بهتر، هیچوقت نایست؛ یه گروه دیگه میگن قانع باش، رشد رو ول کن و بشین سر جات. نه این درسته، نه اون درسته. هاوزل خودش میگه کافی یعنی کم خواستن نیست؛ کافی یعنی بفهمید که اشتهای بی پایان برای بیشتر، یه جایی شما رو به پشیمونی میرسونه، چه توی اعصابتون، چه رابطتون، چه شغلتون، چه سرمایتون.
مثال خود کتاب خیلی روشنه. اگه بخوایم دقیق بفهمیم چقدر غذا جا داریم، باید اونقدر بخوریم تا حالمون بد بشه، و تقریبا هیچکس این کارو نمیکنه، چون بدن قبلش خبر میده. ولی پول همچین درد فوری نداره که همون لحظه هشدار بده، برای همین خیلیا تا وقتی نشکنن ترمز نمیگیرن و گاهی ریسکی رو قبول میکنن که اصلا ظرفیت تحملشو ندارن. کافی یعنی قبل از اینکه بشکنید، مرز بذارید.
پنج چیزی که هیچ پولی ارزش ریسک کردنشون رو نداره
هاوزل این مرز رو خیلی واضح میکشه: آبرو، آزادی و استقلال، خانواده و دوستا، اینکه کسایی که دوستشون دارید دوستتون داشته باشن، و خود شادی؛ همه اینا بی قیمتن، و مطمئن ترین راه نگه داشتنشون اینه که بدونید کی باید ریسک کردن رو تموم کنید. اگه نقشه ای، حتی با وعده پول بیشتر، یکی از اینا رو تهدید میکنه، ارزشش رو نداره. میانبرهای فقط همین یه بار هم دقیقا همینجا خطرناکن، چون فقط یه بار تهش میتونه بشه همه چیم رفت.
رضا طراحه و پروژه فریلنس میگیره. دو ماه پشت هم پروژه های عالی گرفته و ماه سوم درآمدش معمولی بوده. اگه کافی نداشته باشه، هر ماه خوب توقع ماه بعد رو بالاتر میبره و هر ماه معمولی رو باخت میبینه، بعد خودشو مجبور میکنه هر طور شده جبران کنه، حتی با ریسکی که با زندگیش جور نیست. ولی اگه از قبل برای خودش نوشته باشه: تا وقتی میانگین سه ماهه درآمدم هزینه هامو پوشش میده و یه مبلغ معقول هم پس انداز میکنم، اوضاع خوبه، اون وقت با نوسان یه ماه آروم میمونه. این کافی بهش قدرت نه گفتن میده؛ نه به پروژه سمی، نه به چیزی که بوی قمار میده، نه به وامی که خواب و خوراکو ازش میگیره.
یکی از آدمای نزدیک زندگی من مدیر فروشه. یه پیشنهاد کاری یه رده بالاتر براش اومد، با عددی که واقعا وسوسه انگیز بود، ولی توی سازمانی که فرهنگش خراب شده بود و ازش میخواستن چشمشو ببنده و هر کاری گفتن بکنه، وگرنه استعفا بده. اون آدم کافی خودشو داشت: پیشنهاد رو رد کرد و گفت این درآمد بیشتر و این جایگاه رو نمیخوام. حتی وقتی بعضیا پیشنهاد دادن اگه اونا رو به جای خودش معرفی کنه پول خوبی بهش میدن، باز نه گفت. وقتی این فصل رو میخوندم مدام یاد اون افتادم، و یاد رباعی ای که همیشه برام میخونه و به رودکی نسبتش میدن:
با داده قناعت کن و با داد بزی
در بند تکلف مرو، آزاد بزی
در به ز خودی نظر مکن، غصه مخور
در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی
با داده قناعت کن یعنی همون کافی آگاهانه. آزاد بزی یعنی آزادیتونو گروی یه صفر بیشتر نذارید. و در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی یعنی از چاه مقایسه بی پایان با بقیه بیاید بیرون تا بتونید شاد زندگی کنید.
کافی دشمن رشد نیست، نگهبانشه
شاید الان بپرسید پس تکلیف رشد چی میشه؟ من دوست دارم پیشرفت کنم. کاملا حق دارید، و این فصل هم چیزی غیر از این نمیگه. کافی دشمن رشد نیست، نگهبان رشد سالمه، و فرقش اینه که رشد سالم با مرز میاد؛ مرزی که نمیذاره به خاطر یه قدم بیشتر، آبرو و آزادی و رابطه هاتونو بسوزونید یا وارد مسیری بشید که تحملشو ندارید. این فصل دستورالعمل نمیده، لنز نگاهمون به پول رو تنظیم میکنه، و وقتی این لنز جا بیفته خیلی از انتخابا خود به خود معقول تر میشن.
دفعه بعد که از جلوی نمایشگاه ماشینای لوکس رد شدید و فروشنده با اعتماد به نفس گفت قسطی هم میدیم، فقط یه پیش پرداخت بدید، و یهو به سرتون زد سبدتونو نقد کنید و ماشین بخرید… یا روزی که کریپتو، یعنی همون سهم کوچیک و پرنوسانی که توی یه سبد ساختاریافته برای رشد بلندمدت گذاشته میشه، یهو بیست سی درصد بالا رفت و خواستید کل سودشو بریزید تو یه خرید بزرگ… یا وقتی سرمایه ۱۰۰ میلیونیتون با کلی زحمت از اول سال شده ۴۰۰ میلیون و توی گروه دوستا اسکرین شات سودهای نجومی بقیه رو دیدید… دقیقا همونجاست که کافی نجاتتون میده. نه به معنی ایستادن؛ به معنی اینکه سرعتتونو تنظیم کنید و یادتون باشه بیشتری که مرز نداره، مثل مار توی بازی ماروپله، میتونه ده ها خونه بندازتتون پایین.
برای اینکه کافی فقط یه حس خوب نمونه و بشه ابزار، از همین امشب سه کار ساده:
سه کار برای همین قسمت
- عدد کافی همین دوره رو بنویسیدهزینه های ثابت ماهانه، پس انداز معقولی که میخواید و یه حاشیه برای اتفاقای بد رو کنار هم بذارید؛ جمعشون میشه خط پایان این دوره زندگیتون. هر وقت درآمد بالا رفت و این عدد خواست جا به جا بشه، اول از خودتون بپرسید واقعا زندگیم عوض شده یا فقط چشمم به زندگی یکی دیگه افتاده؟
- فهرست چیزهایی که معامله نمیکنید رو بنویسیدپنج مورد هاوزل رو بنویسید و هر چی خودتون میخواید اضافه کنید: آبرو، آزادی و استقلال، خانواده و دوستا، رابطه با آدمایی که دوستشون دارید، و آرامش. هر پیشنهاد تازه، چه شغل باشه چه وام چه سرمایه گذاری، اول از این صافی رد میشه و بعد عددش دیده میشه.
- خرجتونو با میانگین سه ماه بسنجید، نه با پرسودترین ماهمثل رضای طراح، سطح زندگیتون رو روی میانگین درآمد سه ماه آخر بذارید. ماه پرسود دلیل بالا بردن سطح خرج نیست و ماه کم درآمد هم دلیل ریسک کردن برای جبران.
تمرین دو دقیقه ای امشب: آخرین باری که به یه هدف مالی رسیدید، چند وقت طول کشید تا هدف بعدی جاش بشینه؟ اون هدف بعدی رو خودتون انتخاب کردید یا دیدن زندگی یکی دیگه؟
پرسش های پرتکرار
چقدر پول کافی است؟
عدد واحدی برای همه وجود نداره، چون کافی وقتیه که درآمد یا سبد داراییتون هزینه های ثابت زندگی و پس انداز مورد نظرتون رو پوشش بده و یه حاشیه هم برای اتفاقای بد داشته باشه. مهمتر از خود عدد اینه که از قبل و مکتوب تعیین شده باشه، نه بعد از دیدن زندگی بقیه.
چرا با درآمد بیشتر احساس رضایت بیشتری نمیکنیم؟
چون انتظار معمولا تندتر از نتیجه رشد میکنه و مقایسه با بقیه هم سقف نداره. اگه انتظارتون با هر افزایش درآمد بالا بره، حس رضایت ثابت میمونه یا حتی کم میشه، با اینکه واقعا جلو رفتید.
کافی داشتن یعنی دست کشیدن از رشد؟
نه. کافی یعنی برای رشد مرز بذارید؛ یعنی هیچ سود بیشتری ارزش اینو نداره که آبرو، آزادی، خانواده یا آرامشتون رو به خطر بندازه. رشدی که با این مرز جلو بره ماندگارتره.
چه چیزهایی ارزش ریسک کردن ندارن؟
مورگان هاوزل پنج تا رو اسم میبره: آبرو، آزادی و استقلال، خانواده و دوستا، دوست داشته شدن توسط کسایی که دوستشون دارید، و خود شادی. هر تصمیم مالی که یکی از اینا رو تهدید کنه، به هر عددی که باشه، ارزشش رو نداره.
ادامه مجموعه
قسمت قبلی و بعدی
- ۲قسمت ۲: موفقیت مالی چقدرش مهارت است و چقدرش شانس؟قسمت قبلی۲۲ دقیقه
- ۴قسمت ۴: رشد مرکب چطور آهسته ثروت میسازد؟قسمت بعدپنجشنبه ۳۰ مهر۲۰ دقیقه
منابع
کتاب روانشناسی پول نوشته مورگان هاوزل، فصل سوم: هرگز کافی نیست
Morgan Housel, The Psychology of Money, Harriman House, 2020, Chapter 3: Never Enough
Kurt Vonnegut, Joe Heller, The New Yorker, 2005
Al Jazeera, Ex-Goldman Sachs executive sentenced, 25 October 2012
Associated Press, Ponzi schemer Bernie Madoff dies in prison at 82, 14 April 2021
رباعی منسوب به رودکی، گنجور؛ همین رباعی با اختلاف یک کلمه در رباعیات باباافضل کاشانی هم آمده است
درباره فردین ترکفر
فردین ترکفر، متخصص رشد سرمایه و مشاور ارشد مدیریت دارایی در آکاوست. نویسنده کتاب «ترید؛ فریب قرن» همراه با حسام معماریان، مدیر آکاوست.
نوشته های بیشتر از فردین ترکفر
دیدگاهتان را بنویسید